پشت این گریه خالی شدن نیست
نمیدانم جنس دلتنگی از چیست. وقتی که دلتنگ میشوی، نمیدانی باید با درد دوری چه کنی! به عکس مزاری که کیلومترها از تو دور است خیره میشوی و آه سوزناکی از عمق جانت میکشی…
برف شدیدی آمده و روستای اورازان مثل همیشه زیر سفیدی برفها پنهان شده است. حالا توی سرما تعداد کمی به کنار مزارش میروند و غریبتر از روزهای قبل شده است.
اصلا نمیدانم کسیت و از کجا به روستای پدریام آمده. اما احساس خوبی نسبت به ایشان دارم. نمیدانم آیا مادرش زنده است یا نه؟ نمیدانم ایا خواهر یا برادری داشته که چشم به راهش باشند یا نه؟ اما من مثل خواهرش از راه دور به یادش هستم.
قادر به کنترل اشکهایم نیستم. چشمم از اشک پُر میشود و به سنگ مزارش خیره میشوم. مزارش از ما دور است اما هرلحظه وجودش را احساس میکنم. دلتنگی هم عجیب است. دلتنگ کسی میشوی که تابه حال اورا ندیدی و فقط دستت به سنگ مزارش خورده است.
شب وفات حضرتام البنین یاد مادران شهدا افتادم. مادرانی که فرزندانشان مفقوالاثر هستند. یاد مادرانی که با چشم انتظاری هر شب سر به بالین میگذارند و با سنگ مزار خالی فرزندانشان سخن میگویند.
شهید گمنام روستای اورازان دلم برایت خیلی تنگ شده است. حتما الان شما هم مثل بقیه شهدا شب جمعه کربلا هستید.
سلام مارا به مادرت حضرت زهرا برسان.

سفارش شهید سید احسان اله میرزکی به مادرش

نــام :سیداحسان اله
نـام خـانوادگـی :میرزکی
نـام پـدر :سیدفخراله
تـاریخ تـولـد :۱۳۴۴/۰۳/۲۰
مـحل تـولـد :کرج
سـن :۱۸ سـال
وضـعیت تاهل :مجرد
تـحصیـلات :سیکل - راهنمایی
تـاریخ شـهادت :۱۳۶۲/۰۸/۲۷
کـشور شـهادت :لبنان
نـحوه شـهادت :تیر
مـحل مـزار :امامزاده محمدکرج

سفارش « شهید احسان اله میرزکی»
به مادرش در وصیت نامه
مادرجان! از تو خواهش می کنم وقتی خبر شهادتم را شنیدی حتی یک قطره اشک هم نریزید، چون کسی در دامادی فرزندش گریه نمی کند.ان شاءاله که خون های ما بتواند ریشه کند و ظلم را از روی زمین به واسطه دیگر برادران و مسلمان بکند.
شهید «سید احسان الله میرزکی» در بیستم خرداد ماه سال 1344، در خانواده ای مذهبی و متدین در دهستان حصارک شهرستان کرج دیده به جهان گشود و دوران طفولیت را پشت سر گذاشت و در همان محل وارد مدرسه شد و به تحصیل پرداخت، سال سوم نظری بود که مصادف شد با اوایل انقلاب و شهید هم در این قیام های مردمی شرکت فعالانه داشت.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در بسیج محل خدمت می کرد و در بسیج شبانه به نثار دعا می پرداخت و به کارهای فرهنگی و تبلیغاتی مشغول بود و در پی شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به سوی جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافت و به مقابله با دشمنان اسلام پرداخت و در حملۀ «مسلم ابن عقیل» از خود رشادت ها نشان داد و بعد به خانه برگشت و ادامۀ تحصیل داد و بعد از مدتی در تاریخ بیست و پنجم مرداد ماه 1362، به سوریه اعزام گردید و از آنجا به لبنان و سرانجام در تاریخ بیست و ششم آبان ماه 1362، بر اثر بمباران هوایی هواپیماهای صهیونیستی بر اثر اصابت ترکش به درجۀ رفیع شهادت نائل گردید و پیکر مطهرش در امامزاده محمد کرج به خاک سپرده شد.
فرازی از وصیت نامه شهید «احسان اله میرزکی»:
«و بعضی از مردانند که از جان خود در راه رضای خدا درگذرند و خدا دوستدار چنین بندگان است.»
به نام الله یاری دهنده انقلاب اسلامی و نابود کننده دشمنان اسلام؛
شاید این آخرین سلام و صحبتم با شما باشد چون در راهی قدم نهادم که آفریدگارم می خواهد بندگانش در آن قدم بنهند. من براساس رسالت و مسئولیتی که در برابر انقلاب اسلامی که خون بهای هزاران شهید و مجروح است به جبهه رفتم و به جنگ علیه ضد خدا پرداختم. گام نهادن در این مسیر خدایی را یک فرضیه می دانم و در این راه اگر دشمنان را شکست دهیم پیروزیم و اگر کشته شویم باز هم پیروزیم چون شهید شده ام و به سعادت خود رسیده ام و در نزد خدا روزی می خورم.
پدر و مادر عزیزم ؛احسان ، با کمال آزادی خاطر در این راه که همان راه انبیا و راه سرخ حسین است انتخاب و قدم نهاد و از کشته شدن باکی ندارم چون خداوند کسانی که در راه حق جهاد می کنند ثابت قدم می دارد ولی از این می ترسم که بر مزارم کسانی بیایند که از انقلاب اسلامی و رهبری آن بد بگویند و یا آن را تضعیف کنند و کشته شدن من را به بر گردن دیگران بیندازند راضی نیستم.
و تو پدر جان! باید هوشیار باشی و در برابر ضدانقلاب داخلی و خارجی چنان صبر و استقامتی از خود نشان بدهی که پشت دشمن از این عمل به لرزه درآید.
و تو ای مادر عزیزم چنان حرکتی زینبی از خود باید نشان بدهی که ادامه دهنده این راه برای دیگران باشی.
پدر و مادر عزیزم بار دیگر می گویم همه ما بالاخره از این دنیا می رویم و در آن دنیا در مورد اعمالی که انجام داده ایم باز خواست می شویم، پس اصل مهم حیات اخروی می باشد و این دنیا هیچ ارزشی ندارد.این دنیا دوزخ مومن است و بهشت کافران و شما را به صبر و استقامت سفارش می کنم که سبب نزدیکی با خداست و خدا را همیشه به یاد داشته باشید و همیشه به او توکل کنید و کافی است که او را یار و مددکار شما باشد.
مادر جان !خداحافظ …شاد وخوشحال باش که فرزندت را در راه اسلام دادی و در ان دنیا فاطمه زهرا بانوی صدر اسلام از تو گله ندارد و در مقابلش رو سپید هستی.
پدر جان! خوشحالم از اینکه توانستم به ندای سالار شهیدان حسین بن علی (ع) که از کربلای ایران برخاسته و پیاپی در وجودم زمزمه می کرد(هل من ناصر ینصرنی) لبیک گویم و در این راه قدم نهادم و نیز به خدا سوگند می خورم که راهم را آگاهانه و عاشقانه انتخاب نمودم و در آن قَدم گذاردم و همانطور که سرورم امام حسین (ع) در مقابل کفر ایستادگی کرد و از پیروی از او ایستادگی خواهم کرد در خون ناقابلم را برای برقراری اسلام و قرآن هدیه می کنم، شما با صبر و بردباری مشت محکمی بر دهان یاوه گویان به شرق و غرب بزنید و برای نابودی آنان از روحانیت مبارز پشتیبانی کنید و نگذارید که خدای نکرده در میان شما تفرقه بیفتد و خدای نکرده انقلاب را به نابودی بکشاند.
در خاتمه از منتظران مهدی (عج) که در نماز جمعه و دعای کمیل شرکت می کنند و التماس دعا داریم تا به این وسیله خداوند ما را بیامرزد.ان شاءاله به امید و یاری خداوند این انقلاب اسلامی که در راه به ثمر رساندن آن خونهای زیادی ریخته شده است. به انقلاب مهدی (عج) پیوند یابد.
دوستدار همیشگی شما
«سید احسان الله میرزکی»
به امید دیدار در آن دنیا و عمل صالح و خوب

شب چله اورازان


سید مرتضی را سوار ماشین جدیدش کرد
نذر کرده بود تا اگر ماشین جدیدی خرید سید مرتضی را سوارش کند و اورا به اورازان ببرد. مدتی از خرید ماشینش گذشت، اما فرصتی پیش نیامد تا سید مرتضی را به روستا ببرد.
چند وقت گذشت. از طرف سید مرتضی تماس گرفتند که سید به رحمت خدا رفته است. به منزل سید رفتند و اورا با ماشین جدید به اورازان بردند.
اینگونه شد که نذر سید مرتضی را ادا کرد و اورا به اورازان برد.
سید مرتضی حواسش به همه بود.
به نقل از یکی از اهالی روستای اورازان.

وصیتنامه شهید سیدفتحالله میرمجیدی

نــام :سیدفتح اله
نـام خـانوادگـی :میرمجیدی
نـام پـدر :سیدحسین
تـاریخ تـولـد :۱۳۴۶/۰۶/۱۴
مـحل تـولـد :کرج
سـن :۲۰ سـال
وضـعیت تاهل :مجرد
تـاریخ شـهادت :۱۳۶۶/۰۱/۲۰
مـحل شـهادت :شلمچه
عـملیـات :کربلای ۸
نـحوه شـهادت :تیر

یادداشتی از شهید سیدفتحالله میرمجیدی
خدایا از اینکه در صف رزمندگان وسلحشوران تو قرار گرفتم شرمنده ام و خود را لایق بودن در میان اینان نمیدانم.
خدایا من از تو و شهدا و خانواده هایشان شرمنده ام زیرا که آنطور که تو می خواستی نبودم شرمنده ام...
چون روزه را تنها نخوردن و نیاشامیدن میدانستم شرمنده ام که نماز را تنها خم و راست شدن میدانستم.
مرا ببخش.
شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
وبلاگ شهدای روستای اورازان
شهید سید فریدون میرتقی
![اي برادران! وحدت خود را حفظ کنيد. به حرف هاي امام گوش دهيد و عمل کنيد و عمل کردن به حرف هاي امام امت، عمل کردن به حرف امام [زمان] عزيز (عجل الله تعالي فرجه الشريف (5)) [و] گوش کردن [به آن] است](https://kowsarblog.ir/media/blogs/shohadayeorazan/quick-uploads/6130046.jpg)
شهید سیدفریدون میرتقی در خانواده ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود. دوران تحصیل سپری كرد و بعدها همراه با امت اسلامی به مخالفت با رژیم پرداخت.
وی با اینكه سن كمی داشت در این راهپیماییها شركت می كرد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به فرمان امام عزیز وارد بسیج شده و به دفاع از آرمانهای انقلاب پرداخت.
فعالیت خود را به طور شبانهروزی ادامه داد تا اینكه جنگ تحمیلی آغاز شد. وی برای دفاع از كیان و میهن اسلامی به جبههها اعزام شد و به مقابله باكفار بعثی پرداخت تا اینكه سرانجام در تاریخ ۶۱/۸/۲۵ در عملیات مسلم بن عقیل در منطقه عملیاتی سومار بر اثر اصابت تركش به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
![اي برادران! وحدت خود را حفظ کنيد. به حرف هاي امام گوش دهيد و عمل کنيد و عمل کردن به حرف هاي امام امت، عمل کردن به حرف امام [زمان] عزيز (عجل الله تعالي فرجه الشريف (5)) [و] گوش کردن [به آن] است](https://kowsarblog.ir/media/blogs/shohadayeorazan/quick-uploads/img_20221117_204350_072.jpg)
اي برادران! وحدت خود را حفظ کنيد. به حرف هاي امام گوش دهيد و عمل کنيد و عمل کردن به حرف هاي امام امت، عمل کردن به حرف امام زمان عزيز عجل الله تعالي فرجه الشريف وگوش کردن به آن است.
شهدا را یار کنیم با ذکر صلوات
وبلاگ شهدای روستای اورازان
شهید سید ذبیحالله میرکلبعلی

نــام : سیدذبیح اله
نـام خـانوادگـی :میرکلبعلی
نـام پـدر :سیدسیف اله
تـاریخ تـولـد :۱۳۴۳/۱۱/۲۰
مـحل تـولـد :البرز - ساوجبلاغ - شهرجدیدهشتگرد
سـن :۱۹ سـال
وضـعیت تاهل :مجرد

وصیتنامه شهید سید ذبیحالله میرکلبعلی
آنکس که به من جان داد. اینک جان مرا خریده و من هم با کمال میل جانم را فروختم و به سوی خدا بازمیگردم. بدانید که کورکورانه راه امام و شهدا را انتخاب ننمودهام. و کسی مرا مجبور به رفتن به این راه نکرده است.
شما مرا از دست ندادهاید، بلکه هدیه نمودهاید. محرومین را فراموش نکنید، و از آنها دفاع کنید. دوست و دشمن خود را بشناسید تا رستگار شوید.

مزار شهید سید ذبیحالله میرکلبعلی
🔶️🔶️🔶️🔶️🔶️🔶️
شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
وبلاگ شهدای روستای اورازان
زیارت نیابتی
امروز قسمت شد تا به زیارت خانم حضرت معصومه مشرف شویم. در حال تدارک وسایل سفر بودم که چشمم به عکس سید مرتضی افتاد. تصمیم گرفتم که عکسشان را همراه خود ببرم تا در کنار حرم منور حضرت معصومه به نیابت از عمو مرتضی و شهدای روستای اورازان زیارت کنم.
خوشا به سعادت آنان که در کنار اهل بیت و اولیا خدا محشور شدهاند.
این عکس به یادگار از زیارت نیابتی امروز.
شهدا نام شهدا همیشه زنده میماند.

سید مرتضی شبیه امام رضا است
یکی از دوستان نقل میکرد که من حدود صدبار به مشهد مقدس مشرف شدم و بار آخری که میخواستم به زیارت ثامنالحجج نائل شوم، تقریبا دو سه سال قبل از ارتحال آقا سید مرتضی بود که زیارت امام هشتم نصیبم شد.
وقتی وارد حرم شدم و گنبد آقا را نظاره کردم، به دلم افتاد که خدایا میشود من صورت امام رضا را زیارت کنن و ببینم که اقا چه شکلی دارد؟
چون خیلی مشتاق بودم که بدانم این عکس ها و تمثالهایی که از امام رضا علیهالسلام موجود است، چقدر به ایشان شباهت دارد. بالاخره پس از زیارت شب اول، خطبهای خواندن و پس از وضو گرفتن به مسافرخانه برگشتم تا استراحت کنم. تا ساعت سه و نیم شب خوابم نمیبرد و فقط به این فکر بودم که آیا میشود من چهرهی واقعی امام را ملاقات کنم؟ در این فکر بودم که بالاخره به خواب رفتم.
آن شب در عالم خواب مکاشفهای شد و دیدم در سر چارچوب در ورودی یک شاهزاده بلند که انگار مثل دو کوه بلند باشد و در پشت آن چیری مثل سد قرار گرفته باشد، سید نورانی و خوش چهره ایستاده که من از فرط شعاع نور صورتش، چشمهایم را به زمین میدوختم و یارای مستقیم نگاه کردن به صورت پر فروغ ایشان را نداشتم.
آن سید مرا به اسم خطاب کرد و فرمود: ” محمداقا” عرض کردم:” بله آقا جان” فرمود:” پشت سر من به آن کوچه نگاه کن” و وقتی من به آن کوچهای که به یکباره در مقابل دیدگانم ظاهر شد، نگریستم و دیدم که سید مرتضی اورازانی در آن قدم میزند و سیر میکند و آن سید دوباره ادامه داد:” آری این سید از فرزندان امام رضا علیه السلام است، اگر میخواهی بدانی شکل و قیافهی حقیقی امام رضا چگونه است، به صورت و شمایل سید مرتضی نگاه کن، ” چون سید مرتضی شبیه امام رضا است."
برگرفته شده از کتاب خورشید اورازان
به نقل از خاطرات حاج محمد اقای علی نژاد از اهالی تبریز ساکن حصارک کرج

عمو دیگه میخوام شهید بشم
از بچگی با هم بودیم. با هم رفاقت داشتیم. تا اینکه به خاطر نقل مکان هر دو به سمتی رفتیم و از هم جدا شدیم. دیگر همدیگر را ندیدم تا زمان جبهه که من به لشکر ۲۷ حضرت رسول رفتم و ایشان را دیدم.
عملیات ولفجر ۸ بود که لشکر ۲۸ کربلا خط شکن بود و لشکر ۲۷ ماموریت عبور از خط و تصرف پایگاههای موشکی را داشت. تا بعد از تصرف کارخانه نمک و تصرف پل وقتی از خط گذشتیم و نیروهارا به آن ور خط بردیم. در حال هماهنگیهای کارهای فرهنگی بودم که سید شمسعلی را دیدم. او معاون و مسئول تدارکات لشکر بود و برای پشتیبانی عملیات آماده بود.
تقریبا وسطای عملیات بود که پایگاه موشکی را گرفتیم و در حال گرفتن کارخانه نمک بودیم و در این حین سید را دیدم. رفتم سراغش برای مهمات و آمبولانس و انتقال مجروحین که بیشتر از تغذیه به آنها احتیاج داشتیم. چون هنوز پلی زده نشده بود.
دیدم سید یک موتورسیکلت را خورجین گذاشته و مهمات و غذا را در آن گذاشته و به خط برده و آورده. من تا رسیدم او هم تازه رسیده بود. بعد از سلام و احوال پرسی گفت: عمو اینجا چه میکنی؟ قضیه را برایش گفتم. او گفت حالا بیا بنشین یه چای بخوریم. چای را که خوردیم بی مقدمه گفت: “عمو دیگه میخوام شهید بشم” دیگه خسته شدم. بهش گفتم آخه این چه حرفیه داری میزنی؟ الان اینجا توی این وضعیت حداقل مجروحین به تو نیاز دارندباید پشتیبانی بشن. البته واقعیتش چون سید در جمعهای خودمانی کمی شوخ طبع بود، اصلا نمیخواستم حرفش را باور کنم. پیش خودم میگفتم: حتما میخواهد یک دعایی پیش خودش کند و این حرف هارا میزند. وقت خداحافظی دوباره گفت: عمو خیلی خسته شدم دعا کن شهید بشم. من شهید میشم اما تو دعا کن شهید بشم. این جمله را که میگفت میخواهم شهید بشم یک طوری بود. بهش یه نگاهی کردم و خداحافظی کردم و به خط برگشتم.
مدتی که گذشت شنیدم عقبه را بمباران کردند. به دلم افتاد برگردم. وقتی برگشتم دیدم بچهها تا من را میبینند هرکدام به سمتی میروند تا با من رو به رو نشوند. تا دیدم این طوریست یک بسیجی را دیدم و ازش پرسیدم سید شمسعلی کجاست؟ کمی نگاهم کرد و پرسید فامیلشونی؟ گفتم بله. گفت نمیدانم کجاست. گفتم حالا که نمیدانی کجاست بگو کجا میتوانم پیدایش کنم؟ جواب درستی نداد.
رفتمجلوتر و دیدم هرکس به سمتی میرود. دیگر کفری شدم گفتم بابا من با سید کار دارم بگین کجاس؟ یکی از بچهها جلو آمد بغلم کرد و گفت سید شهید شد. گفتم کی؟ گفت توی بمبارانی که شد. سراغ پیکرش را گرفتم که گفت برای تشییع بردنش.
بین دیدار ما شاید ۲۴ ساعت هم نشده بود. آنها وقتی یک چیزی را از خدا میخواستند حتما اجابت میشد. اما ما…..
خاطرهای از شهید سید شمسعلی میرنوراللهی از زبان سردار سید حمزه میرتقی

بازسازی امام زاده سید شرف الدین و سید علاالدین
نمایی نزدیک از بازسازی امامزاده اورازان
امامزاده سید شرف الدین و سید علاالدین




طبیعت پاییزی و بکر روستای اورازان
طبیعت پاییزی و بکر روستای اورازان


تابلوی ورودی جدید روستای اورازان
تابلوی ورودی و عکس ۳۸ شهید روستای اورازان


انگور خودش میآید

زمستان سختی بود، من مشغول پارو کردن برفهای روی بام بودم. سید هم داشت حیاط را پارو میکرد. از پشت بام آمدم پایین و گفتم: اقاجان شما بفرمایید داخل زیر کرسی من خودم همه جارا پاک میکنم. و بعد از اتمام کار هردو زیر کرسی نشسته و مشغول صحبت و چای خوردن شدیم. ناگهان سید رو به همسرش کرد و فرمود: “عروسم قدری انگور نداری برایم بیاوری؟ آخر دهانم تلخ شده” و همسر در کمال تعجب گفت: آقا سید الان مگر انگور پیدا میشود؟ در این برف و بوران حتی قاطر هم نمیتواند در جاده حرکت کند. تازه فکر نکنم در شهر انگور هم پیدا شود. و سید یا لبخندی شیرین به او جواب داد.” “شک نکن انگور خودش میآید”
فردای آن روز برف بیشتری آمده بود و من مجددا مشغول پارو کردن برفها بودم که دیدم آقایی از روی قاطری سپید پیدا شدند و به سمت خانهی ما میآمدند. جلوتر که آمدم دیدم اقای رضوی زاده بازرس کل مدارس طالقان هستند که همسرشان از ارادتمندان سید مرتضی و نیز از اهالی روستای کَش طالقان بود. منزل آنها در تهران بودو گاهی برای سرکشی به طالقان میآمدند. اقای رضوی زاده از روی قاطر پیاده و شده پرسید: آقا سید مرتضی هستند؟ جواب دادم: بله الان زیر کرسی نشسته اند. سپس ایشان از من خواستند که دو جعبهی بسته بندی شده را از مردی که با قاطرهایش اقای رضوی زاده را آورده بود تحویل بگیرم و از آن من مرد تشکر کنم و بعد هردو داخل خانه شدیم.
اقای رضوی زاده پس از حال و احوال پرسی با سید گفت: من میخواهم به زیارت امامزاده سید شرف الدین و سید علا الدین بروم و زود بر میگردم. پس از اینکه اقای رضوی زاده برگشتند خطاب به همسرم گفتند: خانم پس چرا آن تبرکی هارا باز نمیکنید؟ آنهارا به سفارش همسرم جهت نذر به محضر اقا سید مرتضی از تهران اوردم. پس از بازکردن در کارتنها خانم شگفتزده و با حیرت فراوان رو به ما کرد و گفت: الله اکبر قربان جدت سید مرتضی همین دیروز بود که شما از من انگور خواستید و من گفتم که الان مگر انگور پیدا میشود. و شما فرمودید شک نکن انگور خودش میآید. حالا از لطف جدتان انگور با پای خودش به واسطهی اقای رضوی زاده آمده است.
به نقل از سید نظام میراحمدی فرزند ارشد اقا سید مرتضی میراحمدی

کرامات سید مرتضی میراحمدی قسمت چهارم
وبلاگ شهدای روستای اورازان
هرچه برای ما نذر کردهای نذر سیّد مرتضی کن
آن شب در ماهتاب دل افروز شب گوسفندان را به چراگاه برده بودیم. من از جلوی گله میرفتم و مشهدی عباس رفیعی از عقب گوسفندان میامد که ناگاه در بیابان به چاهی عمیق به طول ۱۸متر می افتد و من هرچه منتظر ماندم خبری از مشهدی عباس نشد. پس از گذشت ساعاتی با خود پنداشتم شاید خسته شده و به چادر صحرایی برگشته و یا به منزل مراجعه کرده است، به هرحال خودش میآید.
فردای آن روز وقتی اورا دیدم با گلایه گفتم: مشهدی لااقل خبر میدادی که میخواهی به منزل برگردی و مشهدی عباس چوپان در جواب با گریه گفت: ” دیشب وقتی از عقب گله می آمدم ناگاه به چاه عمیقی افتادم و در دم از هوش رفتم و پس از لحظاتی به هوش آمدم و وقتی فهمیدم که در چه مخمصهای گرفتار شدهام با خود گفتم که من در این چاه خواهم مُرد. چون نه کسی صدایم را میشنود و نه کسی از این چاه خبر دارد. پس یا ابالفضلی گفتم و دوباره از هوش رفتم. در عالم بی هوشی دیدم که سه نفر سید نورانی به سمت من میآیند که اولی که جلوتر از آن دو نفر دیگر بود قامتی بلند و رشید داشت و دومی را هم شناختم چون سید مرتضی بود اما نفر سومی را نشناختم. سیدی که جلوتر از همه بود به سمت من آمد و فرمود: هرچه که نذر ما کرده بودی، به این سید( اقا سید مرتضی) بده!” عرض کردم اقاجان من نذر حضرت ابالفضل کردهام و ایشان دوباره تکرار کردند:” گفتم که نذرت را به این سید بده” ناگهان مثل کسی که از خواب پریده باشد چشم گشودم و دیدم که در کنار چاه روی زمین افتادهام و اصلا نفهمیدم که چگونه و چه کسی مرا نجات داده است” پس از این ماجرا هردو با ذکر یا جدّ سیّد مرتضی غرق در اشک و گریه شدیم. این حکایت را تمامی اهالی شنیده اند و میدانند.
نام ابالفضل شفای دلست
ذکر گره واکن هرمشکلست
ذکر ابالفضل چه ها میکند
هرچه که درد است دوا میکند
سکهی او سکهی رایج شده
بر همگان باب حوائج شده
منبع: کتاب خورشید اورازان. به نقل از خاطرات رحیم الله ابایی و مشهدی عباس رفیعی

وبلاگ شهدای روستای اورازان
شهیدی که بعد از شهادت، به خدمت سربازی فرا خوانده شد!

نام: سید شعبان
فرزند: سید رمضان
تاریخ تولد: 1344/1/22
محل تولد: طالقان روستای اورازان
محل کار: دانشجوی علوم سیاسی
محل شهادت: دیوان دره استان کردستان
تاریخ شهادت: 1362/5/21

خاطره ای از شهید
پدر سید شعبان می گوید، وی قرار بود که مهرماه برای خدمت مقدس سربازی اقدام نماید و به همین سبب اقدام به ارسال دفترچه خدمت نموده بود، سید شعبان در تاریخ مردادماه و 2 ماه قبل از تاریخ اعزام به خدمت در حالی که به صورت داوطلب به جبهه رفته بود در دیوان دره به شهادت می رسد.

خصوصیات اخلاقی
مادر سید شعبان از خصوصیاتش فرزند شهیدش اینطور یاد می کند، پسرم از اعضای فعال بسیج بود، پسر بسیار زحمت کش، سخت کوش و قانعی بود، نماز اول وقتش هیچگاه ترک نمی شد و در انجام امور خیر همیشه پیش قدم بود، به عنوان فرزند بزرگ خانواده کمک حال پدرش بود و مدام احترام بزرگ تر خویش را نگه می داشت.

پدر شهید نیز در مورد خصوصیات اخلاقی فرزند شهیدش در تائید حرف های مادر سید شعبان فقط به همین جمله بسنده می کند که سید شعبان حق فرزندی را به طور کافی و وافی در حق ما به جا آورد. مادر شهید در ادامه ی این خاطره می گوید: پس شهادت فرزندم روزی متوجه شدم که زنگ منزلمان را می زنند وقتی به دم در رفتم متوجه شدم برای اعزام سید شعبان به سربازی آمده اند که به آنها گفتم کمی دیر آمدید پسرم چند ماه پیش به شهادت رسیده است.
آقا سید مرتضی، برادر سید شعبان در مورد وصیت نامه شهید به نقل از همرزمانش افزود: به علت حمله شبانه و عقب نشینی زود هنگام، وسایل به جا مانده از شهید مفقود شده به همین سبب وصیت نامه ای از شهید بر جای نمانده است.

شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات
وبلاگ شهدای روستای اورازان
نگاهی به شهید سید شمسعلی میرنوراللهی
شهید سید شمس العلی میر نور الهی در تاریخ 1337/1/1 در شهرستان طالقان در خانواده ای مذهبی ومتدین دیده به جهان گشود و دوران کودکی را در دامان مادری عفیف و مهربان و پدری زحمتکش سپری کرد.
بخشی از جزئیات زندگی شهید والامقام نورالهی به شرح ذیل است:

نام: سیدشمس علی
نام خانوادگی: میرنورالهی
نام پدر: سیدیحیی
تاریخ تولد: 1337/1/1
تاریخ شهادت:1364/11/25
آخرین مسئولیت در جبهه: جانشین فرمانده
شغل قبل از شهادت : پاسدار
شهید سید شمس العلی میر نور الهی در تاریخ 1337/1/1 در شهرستان طالقان در خانواده ای مذهبی ومتدین دیده به جهان گشود و دوران کودکی را در دامان مادری عفیف و مهربان و پدری زحمتکش سپری کرد و برای تعلیم وتعلم وارد مدرسه شد و به تحصیل پرداخت و با موفقیت هر چه بیشتر دوران ابتدائی را به پایان رساند. ولی بعدها به علت فقر مادی نتوانست تحصیل را ادامه دهد و به کار مشغول شد و بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی از انجائی که به امام عشق وعلاقه وافری داشت به فرمان او وارد سپاه شد و به دفاع از دستاورد های انقلاب پرداخت. بعد از مدتی همسری مهربان و فداکار برگزید که ثمره این ازدواج روحانی 3 پسر به نام های سید ابراهیم، سید اسمائیل و سید جبرائیل بود. همچنین در پی شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران برای دفاع از خاک پاک میهن اسلامی به سوی میدانهای نبرد شتافت. او از زن و فرزندان و خانواده چشم پوشی کرد و دفاع را واجب تر دانست و پس از ماهها مبارزه با ملحدان منافق سر انجام در تاریخ 64/11/25 در منطقه عملیاتی فاو در عملیات ظفرمند والفجر 8 بر اثر اصابت ترکش به بدن به درج رفیع شهادت نائل گردید. پیکر مطهرش در امامزاده محمد (ع) کرج به خاک سپرده شد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد…
شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات.
وبلاگ شهدای روستای اورازان
ماجرای سه دختر دم بخت
سه تا دختر دم بخت داشتم و سخت کار میکردم تا عائلهام به راحتی زندگی کنند. اما نگران بودم که مبادا سن ازدواج دخترانم بالاتر برود و هیچ کس به خواستگاری آنها نیاید. یک روز به دخترانم گفتم بیایید برویم پیش سید مرتضی تا کلاهش را بگیرد و برای گشایش بختتان دعایی بکند، اما آنها خجالت میکشیدند و از این خواسته سرباز میزدند تا اینکه بالاخره راضی شدند و به حضور آقا سید رسیدیم. قبل از اینکه حرفی بزنیم آقا سید مرتضی فرمودند: “بروید که دعایتان مستجاب شده و کارتان به سودی درست میشود.” خواستیم بگوییم که سیدجان ما مشکلی داریم، اما سید دوباره تکرار کرد:” همان که گفتم بروید و نگران نباشید که مشکل شما حل میشود.” سه ماه از آن جریان نگذشته بود که دخترانم یکی پس از دیگری ازدواج کردند و به خانهی بخت رفتند و الحمدلله همگی خوشبخت و موفق زندگی میکنند.
به نقل از خاطرات اقای سید شعبان میرمجیدی از اهالی روستای اورازان. کتاب خورشید اورازان

وبلاگ شهدای روستای اورازان
خط شکنی که به شهادت رسید
شهید سید حسن میر احمدی در سال 1349 در روستای اورازان طالقان چشم به جهان گشود و خانواده ایشان در سال 1350 بنا به دلایلی به شهر کرج عزیمت کردند. آنها به مدت یکسال در حصارک زندگی میکردند و پس از آن به حصار آمدند. در سال 1355 وارد کلاس اول ابتدائی مدرسه حصار گردید و تا سال 1359 در همان مدرسه تحصیل میکرد.

در سال 1359 در بسیج محل عضو شد. تحصیلات راهنمایی خود را در مدرسه شهید یوسفی حصار گذراند. پس از آن در دبیرستان دهخدا در رشته تجربی مشغول به تحصیل شد. در دوران تحصیل دو بار به جبهه اعزام شد. بار اول در گردان یک شهداء دوره امدادگری دیده بود و در جبهه به عنوان امدادگر به منطقه شلمچه کربلای 5 اعزام گردید. پس از آن در پادگان شهید همت سید الشهداء از تاریخ 65/8/20 تا تاریخ 65/9/30 دوره آموزش های نظامی را گذراند. در همین تاریخ به صورت مجدد به جبهه به غرب ماووت در عراق اعزام گردید. 8ماه در این منطقه فعالیت میکرد و در عملیات بیت المقدس 6 به درجه رفیع شهادت نائل گردید. به گفته همرزمانش جزء دسته خط شکن و تیربارچی بود. در حین عملیات تیر خورده و زخمی شده بود، هنگام حمل به پشت جبهه مورد اصابت بمب های شیمیایی قرار گرفت. این شهید بزرگوار در تاریخ 67/2/31 در منطقه تپه شیخ محمد به درجه رفیع شهادت نائل گردید. به دلیل این که منطقه به دست عراقی ها افتاده بود. نتوانستند بدنهای شهداء را به عقب برگردانند. پس از یک ماه بدن مطهرش را به خانواده اش تحویل دادند. پیکر مطهر این شهید هم اکنون در گلستان شهدای حصار مدفون میباشد.

وبلاگ شهدای روستای اورازان
وضو،کلید گشایش
نویسندهی کتاب خورشید اورازان روایت میکند که در روزهای اولی که در حال تالیف کتاب بوده است بعد از تحریر چند سطر یا نهایتا یک صفحه به خاطر وسواس و گسیختگی افکار و اندیشهاش از نوشته ها ناراضی میشد و مجبور به پاره کردن آنها میشده است. تکرار این ماجرا انقدر زیاد شده بود که نویسنده اقای مرتضی دهقان ازاد تصمیم میگیرد که دیگر ادامه ندهد و این کار را به کس دیگهای تحویل دهد.
در یکی از شبها انقدر که صفحهای را مکررا بازنویسی کرده بود و خسته شده بود با ناراحتی نوشتن را رها کرد و خوابید. آن شب در عالم رویا سید مرتضی را در کنار رودخانهای زلال و نشسته بر تخته سنگی به زیر سایهی درختان انبود مشاهده کرد. سید مرتصی با چهرهی آرام و نورانی و جسم تکیدهاش مشغول وضو گرفتن بود. بعد از اتمام وضو از روی تخته سنگ بلند شد و همان طور که دکمه پیراهنش را می بست با لبخند مهربانانه به رودخانه نگاهی انداخت و به نویسنده وضو گرفتن را یادآوری کرد.سپس به سمت رودخانه راه افتاد و به راحتی از سطح آب قدم زنان عبور کرد.
اینگونه شد که سید مرتضی به نویسنده یادآوری کرد که برای شروع کتابش با وضو باشد و این طور شد که او دیگر وسواسی نداشت و به راحتی به تالیف کتاب خورشید اورازان پرداخت.
امام رضا فرمودهاند: همانا به وضو امر شده تا چون در پیشگاه خداوند می ایستد پاک باشد.
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره برهرچه که هست

وبلاگ شهدای روستای اورازان